خرید بک لینک
پارت 84دنیا :گلو از ملینا گرفتم ورفتم توو اتاق خودمزنگ زدم ب رهاممن *سلامرهام & سلام عزیزم خوبی؟* ممنون ت خوبی؟& خوبم چخبر؟ خوشت اومد ازش؟ * برای منه؟ خیلی قشنگه ممنون& قابلتو نداره گله من* برو ب کارت برس دستتم درد نکنه& قربونت بشم* خداااافظ&خدافظ قط کردم و س ساعت زل زدم ب گلایهو صدای داد ملینا رفت آسمون#مگهههههه مننننن نگفففففتمممم روز بعداااااا براااااای چییییییی الاااااان اووووومدیییییدپرده رو کنار کشیدم و دیدمبرای جشن روز آینده بار ظروف و خوراکیا اومده# اقا جمع کنیییید ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 85امیر :ملینا برای زمان آینده وقت گرفتتوی سکوت نشسته بودیم شام میخوردیمتوو فکر بودیمیهو با صدای بلند گفتم * فک کنم آخر هفته دبی کنسرت داریم ملینا & خب باشه آروم باش * بچه ها قراره از پس زمان آینده برن ک هتل و... رو هماهنگ کنن من و رهام آخر هفته میریم & خوبه خوش بگذره * بدون شما ک خوش نمیگذره ولی مجبوریم& لوس نشو اونجا چهار تا دختر لختی و خوشگل میبینی دلت ضعف میره چپ چپ نگاش کردم و بقیه ی غذامو خوردم& نمیزارم بری تا جواب آزمایشا نیومده *آزمایش چی؟ & حتما میگه آزمایش بگیریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 86دنیا :رهام چمدونو برداشت و خدافظی کردمحکم بغلش کردمچون نمیرفتم فرودگاه بدرقه اشاز در رفت بیرون منم زنگ زدم ب ملینامن *پاشو بیا اینجاملینا & ن نمیخوام*گفتم پاشو بیا ایش نکبت&دیوونه چته مث سگ پاچه میگیری* گفتم بیاگوشیو قط کردممنتظرش موندمبعد از نیم ساعت زنگ خونه رو زدنملینا اومد تووی جوری بودناراحت بودمث خودمکیفشو پرت کرد ی گوشه وخودشو انداخت رو مبل&رفتش*خب بره&اره خب بره اهههه دو هفته زیاده من دلم تنگ میشه*لوس&خودتیتوی اینستا میچرخیدیمساعت 12 شده بود&میگم چرا زنگ نزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 87ملینا : س روز گذشته بود و ی خبرایی رسیده بود اما هنوز خبری از امیر و رهام نبودآریا خبرارو شنیده بود و برای کمک و دلداری اومده بود ایران و خونه ی مارو ب روم نشسته بود توو فکر بودیم خیلی خسته بودم ساعت 3 بود اماب خواب نیاز داشتم رفتم بالا و روی تخت دراز کشیدم اریا اومد بالا و توی چهارچوب در وایساد گف & نگران نباش همه چی درست میشه بر میگرده میخواستم مثبت فکر کنم اما نمیشد فکر بر نگشتنش دیوونم میکرد فکر نبودشبا صدایی ک از بغض میلرزید گفتم*من از مشکلات بزرگ و کوچیک رد نشدم ک ب همین سادگی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 88دنیا :یک ماه بعد / توو خونه نشسته بودمساعت 8 بودرهام هنوز نیومده بودبا بی حوصلگی رفتم برای خودم ی قهوه ریختماومدم نشستم جلو تلوزیون وب صفحه ی سیاهش خیره شدممنتظر بودم قهوه ام خنک شگوشیم زنگ خوردقبل ازینکه ببینم کیه جواب دادم و گفتم * بله؟رهام با شوق گف& سلام عزیزم چطوری؟* سلام ممنون ت چرا نمیای مردم از تنهایی& امممم قبل ازینکه غر بزنی بزار بگم میای شام بریم بیرون؟* بیرون؟ کجا؟& خب نمیدونم ی سفره خونه یا کافه؟* بریم سفره خونه؟؟؟؟ من دلم قلیون میخواااد& باش حاضر شو دارم میامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 89ملینا : بعد از ماه ها درگیری کاریشب قرار بود چهارتایی یکم خوش بگذرونیمدنیا و رهام شب میومدن خونه ی مامن باز افتاده بودم رو دور آزمایشگاه رفتن وآزمایش بازی...از آزمایشگاه زنگ زدن وگفتن ساعت 2 میتونم جوابو بگیرممث همیشه ذوق داشتم آماده جلو در وایساده بودم و داد میزدم* امیییییر بیااا دیگه اگه نمیای خودم میررررمامیر اومد پایین وبا عصبانیت سرم داد کشید&ملیییناااا بسههههه بسهههه نمیییشه میفهمییی؟ نمییییشهههه هر روز و هررر هفته نرو اون آزمااایشگاههه خرااااب شدهههه بغض کردمواز خونه رفتم بیرونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 90ملینا :امیر اومد بالاهنوز امیر نیومده بود داخلک رهام و دنیا رسیدننشسته بودیم توو پذیراییدنیا @ یادش بخیر اولین مسافرتو خدایا چقد تباه بود امیر& من هنوز اون فیلم لب ساحل ک داشتید زور آزمایی میکردیدو دارم من* یا علی اونو پاک کن تروخدا رهام # وای چقد خوب بود اون دوران * دنیا بگم روزای اولو ب رهام؟ میگم اصلا ب ت چ رهام دنیا روزای اول ازت بدش میومد میگف ت ی پسری هستی ک میخوای زنا رو تخریب کنی # خاک تو سرم از من چی دیدی اینو گفتی @نمیدونم دوباره زنگ زدنامیر رفت درو باز کنه منم پشتش رفتم بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:40

پارت 61دنیا :روی تختم نشسته بودمسرم تو گوشیم بودملینا هم بغلم بود وداشت کارای اداری بیمارستانو تموم میکردامیر و رهام پایین بودنملینا لپتاپشو بست و گوشیشو برداشتمن رفتم پایین یکم آب بخورمدیدم امیر گوشه ی خونه نشسته ورهام روی مبل داره صحبت میکنهاز پشتش رد شدم و رفتم توو آشپزخونهیهو ی نگاه ب گوشیش کردم و دیدم لایوهسریع خودمو انداختم کف زمینبدون صدا و فقط با لب و دهن ب امیر گفتم* این داااره چیکار میکنههههامیرم همونطوری جواب داد#لایو دااارهصدای پای ملینا اومدداد زد & امیییییییییربعد ی نگاه ب وضعیتمون کردامیر گوشه ی خونه چمباتمه زده بودمن داشتم سینه خیز از آشپزخونه بیرون میرفتم ورهام از استرس عرق کرده بودرفتم پشت دوربین پیش ملینا وایسادمرهام @ ن بچه ها زن چیه صدای مامانم بود........ امیر ؟ ن امیر اینجا نیس........با پانتومیم داشتیم ب رهام میگفتیم قضیه رو بپیچونه@مجبورم برم ی زنه داره میاد نننن ی زنه ن یاشار داره با ی زنه امیر میاد بجاش با هم بریم حموم؟؟؟! میاد با هم چیز چیز کنیم بریم بازی کنیم نننن تمرین اهنگ جدید کنیم فعلا دیگه خدافظ منتظر اهنگ جدید باشیدقط کرد* اینننن یعنی حموم؟ ن این یعنی حموم؟ زن ریش داره؟ من ریش نشون میدم میگی زن؟&اینو از کجا اوردی؟@خب مث ادم نشون بدید& دااااشتیم امیرو نشون میدادیم دیگه کم مونده بود خود دنیا بیاد بگه قضیه رو#ولش کنید دیگه بخیر گذشت@راستی ما داریم میریم کانادا کنسرت* ع کی؟ چرا نگفتی؟@پس فردا فک کنم ی هفته ای بر میگردیم* تنها؟@اره دیگه با گروه&چرا بهم نگفتی امیر؟#یادم رفت& یعنی چی یادم رفت#خب یادم رفت دیگه باید چمدون هم جمع کنیم وای رهام یادم اوردی استرس گرفتم@پاشیم وسایلو جمع ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 0:06

ووووو بالاخرههههه وبلااااگی ک بعد هفته هااااا باز شددددددد

خداااایا شکرت

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 0:06

بررررییییم برای پارتتتتتت بعددددد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 19:08

پارت 16دنیا :حوصلم سر رفته بودساعت 5 بودزنگ زدم بچه ها بیان اینجابعد از ی ساعتهمشون رسیدنمیلاد & خب       حالا چیکار کنیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 19:08

پارت 17دنیا :ساعت 9 بود     رسیده بودم خونه   هیشکی نبود حوصلم سر رفته بود دوبارهپاشدم لباس پوشیدم رفتم پاساژ داشتم میچرخیدملوازم ارایش میدیدم لباس میدیدم یکی اومد سمتم یکم نگام کرد گفت #ع دنیا  انقد کلاه و عینک و ماسک زده بود ک اصلا معلوم نبود کیه ماسکشو داد پایین من*عععع رهام   اینجا چیکار میکنی#من اومدم برای مامانم کادو بگیرم *چی میخوای بگیری کمکت کنم؟ #نمیدونم شاید کیف  کفش    نمیدونم دقیقا *باش بیا بریم  کمکت میکنم   خیلی حوصلم سر رفته داشتم مغازه هارو نگاه میکردم *اون قشنگه؟   بنظرت مامانت خوشش میاد ؟ #بد نیس ولی فک کنم همچین مدلی داره . . . . بعد از چند ساعت چرخیدن توی پاساژ ی کیف خوب و مناسب پیدا کردیم #واقعا ممنونم ازت     مرسی ک همراهیم کردی *خواهش میکنم    کاری نکردم ک    راستی دارم میرم بالا ی چیزی بخورم    میای ؟ #اممم  باش  ولی زودتر باید برم *اوک رفتیم بام نشستیم #چی میخوری؟ *نمیدونم  وایسا انتخاب کنم امیر : فیلم داشت تموم میشد ما هم از خوردن غذامون دست کشیده بودیم و فقط داشتیم فیلمو میدیدیمداشت خوابم میبردملینا *چرا وسط فیلم میخوابی      کار خوبی نیست   بی احترامیهمن & ای بابا خب ی لحظه خوابم برد دیگه . . . فیلم تموم شد داشتیم خونه رو مرتب میکردیم &راستی یادت نره فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 19:08

سلام بچه ها خوبید امیدوارم حالتون خوب باشه و با این کرونای مسخره مبارزه کنید و این پستو گزاشتم واسه کسایی ک تازه دارن شروع میکنن ب خوندن رمان اگه پارتی رو پیدا نکردید ب عناوین مطالب برید اونجا همهههههادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1400 ساعت: 1:10

خب بچه ها با ی چالش اومدم

امروز گفتم ی چیزی مثل صندلی داغ بزارم

هر کسی میتونه ۳ تا سوال بپرسه و من جواب میدم

خجالت و ترس و ... رو بزارید کنار سوالاتونو بپرسید منم قول مییییدم راستشو بگم

همه تون بپرسییید

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 3:38

بچه ها موافقید ی پست غیر ماکانی و درباره ی خودمون بزارم و کامنتا رو باز بزارم درباره ی هر چیزی ک دوست داریم (ب جز ماکان ) صحبت کنیم مثلا کتابایی ک خوندید و خیلی خوب بوده فیلم و سریال هایی ک دیدید خاطره های خنده دار یا هر چیز دیگه ای ک توی این قرنطینه ی خورده این گپ زدنمون حاامونو خوب کنه و حوصلمونو سر جاش بیاره حالا هر کی موافق بود توی کامنتا بهم بگه

برچسب: نویسنده: مهسا رجبی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 3:38

صفحه بندی